جَرَس‌جُنبانان اصلاح؛ «بار دیگر ما غلط کردیم راه»

زیتون- «جَرَس‌جُنبانان اصلاح» کتابی است منظوم اثر عبدالکریم سروش، اسلام‌شناس و روشنفکر دینی، در آستانه‌ی انتشار . این منظومه‌ی بلند مشتمل بر ۱۷۰۰ بیت در قالب مثنوی است که نویسنده «مقدمه» و فصلی از آن را به‌مناسبت روزهای پیروزی انقلاب ۵۷، «دهه فجر»، برای انتشار در اختیار زیتون قرار داده است.

چنانچه از عنوان این فصل و ابیاتی از آن پیداست، عبدالکریم سروش کوشیده است روایت و قرائتِ خود را از انقلاب ۵۷ و «جان‌گرفتنِ استبداد دینی» در آن به‌نظم بکشد. او در این منظومه ابتدا از فقیهی می‌گویدکه از «خمین» سربرآورد تا «فقه، تختِ قانون» را برباید و به تمثیل مولوی «کنیزک رختِ خاتون را». سروش در ادامه به‌کنایه از «تاجِ ولایت» بر سر قانون اساسی می‌گوید، از «داور شدنِ فقه» و «خوار شدنِ علوم انسانی» و «برون جستنِ دیو نادانی». ابیات متعددی از این فصل به نقد فقه و فربهی‌ها و ناتوانی‌های آن اختصاص دارد تا شاعر به آثار زیان‌بار انقلاب می‌رسد و سرانجام تضمین می‌کند که «بار دیگر ما غلط کردیم راه». انحراف معانی و نهادهای مدنی چون «مجلس ملی» و «شهروند» و «تهی‌شدنِ سیاست از عدالت» و اندیشه امت‌سازی تحلیل و قرائتِ دیگر سروش از سرانجام انقلاب ۵۷ است.

در ادامه مقدمه‌ی کتاب و ابیاتِ کاملِ فصل ِ «حاکمیتِ استبداد دینی» می‌آید.

***

به نام جَرَس‌جُنبانِ جهان

مقدّمه:

لطف حقّ و بخت خداداد خویش را شاکرم که مرا در سرودن این منظومه یاری کرد و نیک مشعوفم که در عقد هشتم عمر، ارمغانی نو آورده‌ام اصحاب را و احباب را. روایح فوایح این معانی، دیرگاهی عاقله و حافظه و ناطقه مرا می‌نواخت و خاطر فاترم را عاطر می‌‌ساخت، امّا قوّه ناظمه‌ام را نیانگیخته بود تا وقتی که از رفیق شفیقی اشارت رفت که خوش باشد اگر آن جواهر منثور را به زیور نظم بیارایی و به رسم هدیّت نزد دوستان بَری؛ این بشارتی بود مَر این فقیر را. دانستم که اشارتی است از حضرت دوست! من که عمری از تهیدستی بیمناک و غمناک بودم، به‌ فور در کار آراستن و پیراستن این منظومه شدم و از بانی نظام عالم و ناظم امور آدم خواستم تا شعری ناظمانه و نظمی شاعرانه از قلم برآید، چندان‌که خدا و خرد را مقبول و مستحسن افتد.

این نامه جَرَس‌جُنبانی چنان‌که آید و خوانی، «از تباهی‌ها شکایت می‌کند». قصّه چراغداران فرهنگ اسلامی را می‌گوید که به همّت خورشیدصفت خویش، بر زوایای عالم و امّت اسلامی نور افشاندند و ظلمت‌ها را برون راندند، چون ابن‌سینا و خواجه طوسی و ابوریحان بیرونی و امام ابوحامد غزّالی و فردوسی و ناصرخسرو و سعدی و مولوی و حافظ، تا وقتی که با هجوم ترکان و مغولان، و غلبه اشعریان و قشری‌مذهبان و خرقه‌پوشان و فقیهان، آفتاب معرفت در خسوف رفت و درخت تناور عزّت و قدرت در هم شکست، و قامت خواجگی و سروری خم شد، اخلاق و فلسفه و فکر زیر سقف دیانت از نفَس افتاد و پیر کهنسال تمدّن اسلامی در گورستان تاریخ بخفت و ساکنان و حاکمانش هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند و به گدایی به روستا رفتند.

چراغ روشنگری که تمدّن یونانی و غربی برافروخت ما را به ظلمت ضلال و زوال خویش آگاه‌تر و آشناتر کرد، و آنگاه برای برآمدن از چاه انحطاط، هم به طناب اقتباس آویختیم، هم به طناب اجتهاد. جَرَس‌جُنبانان اصلاح همان اجتهادورزانند که به اقتباس محض، خرسند نیستند و در خزانه شریعت و طریقت و حقیقت محمّدی، چندان جامه و دارو می‌یابند که پوشش عریانی و داروی بیماری مسلمانان باشد. این حبیبان و طبیبان که قافله‌سالاران و بیدارگران و پیشاهنگان و طائفان کعبه نواندیشی دینی و معماران نوسازی امّت اسلامی‌اند، نه چندان‌اند که در شمار آیند. گلستان اندیشه و عملشان بسیار پرعطر و نوا، و میراث میمونشان آکنده از شفا و دواست. نام چند تن از شهسواران و راهگشایان و قهرمانان این میدان مبارک که در این منظومه آمده، ستون‌هایی را می‌نمایانند که سقف شبستان اصلاح بر آنها نهاده شده، ورنه در زیر این سقف ثقافت، صدها نام پرصلابت نشسته‌اند. سیّدجمال و محمّد اقبال و فضل‌الرحمان و مودودی و نصرحامد ابوزید و محمّد جابری و محمّد ارکون و محمود محمّد طه و محمّد عبده و علی عبدالرّازق و سیّد قطب و فیض کاشانی و محمّدحسین نائینی و شریعتی و بازرگان و مطّهری، احیاگران و اصلاح‌گران هویت و حقیقت اسلام‌اند که در این منظومه از آنان یاد شده و به بن‌بست گشایی‌های عملی و نظری‌شان اشارت رفته است. علاوه بر ذکر آن بزرگان، از انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی، و آیین بابیّت و بهائیت شرحی گسترده و به انواع نقد و عتاب آلوده آمده است، تا حکایتی راستین باشد از آنچه پیش و پس از «انقلاب بهمنی» در دیگ جوشان و رود خروشان تاریخ معاصر ایران می‌گذشته است. نظریات قبض و بسط شریعت و صراط‌های مستقیم و «بسط تجربه نبوی» و «رؤیای رسولانه» که از دستاوردهای فکری صاحب این قلم‌اند، نیز به تفاریق و بی ذکر نام در درج کلام آمده‌اند. 

فقه آلوده به عرفان خمینی که حامله ولایت فقیه بود، اندیشه ولایت‌آلود چپ‌روان دینی و غیر دینی و توده‌ای مسلکان وشوروی‌پرستان، و جدال افسر و دستار، همچنین مظالم رضاشاه و مشروطه‌ستیزی‌های او و فرزند نابرومندش و عزل خسران‌خیز مصدّق و کودتای شوم مردادی که زمینه‌ساز قیام ناکام بهمنی بود، و نیز فتنه کور فدائیان اسلام و کشتن کسروی و غلبه اسلامیّت بر ایرانیّت و ابزار شدن دین و یکّه‌تازی فقاهت و جنگ تجدّد با سنّت و برآمدن روشنفکری دینی و مستغرق شدن حکومت ولایی ایران در فساد و بیداد و استبداد و وفا نکردن به وعده‌های آغازین انقلاب و خانه‌نشین کردن نیکخواهان و برکشیدن ناشایستگان، همراه با ذکر آراء دین‌شناسانه و دین‌پیرایانه جرس‌جنبابان، مادّه و مضمون این منظومه‌اند که جامه و صورتی موزون یافته‌اند:

به پرویزن معرفت بیخته / به شهد عبارت برآمیخته

ناظم این منظومه در پایان سیر و سفر، دست حیرت بر زنخ و انگشت تعجّب به دندان از هگل می‌پرسد:

با هگل گفتم که این تقدیر بود / یا ز شاه و شیخ بی‌تدبیر بود؟

گفت تاریخ این قبا بر ما بُرید / دامن این جامه را هم او درید

قهرمانان آلت دست وی‌اند / شیخ و سلطان هر دو پابست وی‌اند

او به چوگان حِیَل لَعبی نمود / تا خمینی گوی دولت را ربود

تا چه خواهد کرد دست روزگار / با چنین شاهان اسلامی تبار

نیک بنگر جملگی بازیچه‌ایم / خود ندانستیم آخر ما چه‌ایم؟

گاه در اوجیم و گاهی در حضیض / وصف حال ماست: کج دار و مریز!

***

وامداری من به ربّ‌الارباب معرفت، حضرت مولانا جلال‌الدّین بلخی و نشان انگشت او در سراسر این منظومه چنان عیان است که حاجت به بیان نیست.

در ذیل آن صدر، سه تن از سخن‌شناسان و همکاران نشسته‌اند که این دفتر صورتاً و مادّتاً وامدار آنان است:

نخست یار موافق و رفیق شفیق جناب سیّداسلام بحرینی که از سر کرامت و فراست، یک‌یک ابیات منظومه را از نظر گذراند و آنها را از کژی‌ها پالود و تندرستی بخشید.

دو دیگر، خانم دکتر نوری طاهری که او هم در زنگار زدایی وپانوشت نگاری و ویرایش و آرایش و تبویب و تهذیب این مجموعه سهمی بزرگ داشت.

سوم جناب بهشتی که رنجِ آراستن این دفتر و تحریر نستعلیق و تذهیب صفحات با او بود و الحقّ نقشی عجب در گردش پرگار داشت و کاری همایون از خود به‌جا گذاشت.

سپاس خُرد مرا با کرامت عظیم این عزیزان چه جای قیاس است؟! برای آنان از درگاه حضرت کریم منّان پاداش خجسته و جاودان می‌طلبم و شادکامی و نیک‌ سرانجامی‌شان را آرزو می‌کنم. والله‌المجیب و المجیر.

عبدالکریم سروش، مهرماه ۱۳۹۹ خورشیدی، کالیفرنیا- آمریکا

***

مدّتی سر شد در این جنگ و گریز / تا سر آمد دور کج دار و مریز!

نک فقیهی سر بر آورد از خمین / در بغل قرآن و غُرّان چون حسین

تا به قوّت کَند آن قفل گران / «عاجز از تکسیر او آهنگران»

بار دیگر پایگان معکوس شد / آنکه برپا بود نَک پابوس شد

پشت استبداد سلطانی خمید / شام استبداد روحانی دمید

شیخ فضل‌الله دگر ره زنده شد / کوکب اقبال او تابنده شد

شیخ نائین را به دار آویختند / خاک شُنعت بر کتابش ریختند

باز استبداد دینی جان گرفت / راه بر قانون و بر ایمان گرفت

فقه آمد تخت قانون را ربود / آن کنیزک رخت خاتون را ربود

آنکه قانون اساسی را نگاشت / از وَلایت بر سرش تاجی گذاشت

پس فقیهان مغز را برداشتند / پوست بهر دیگران بگذاشتند

هم سفیهان هم فقیهان شادمان / شادمان: کَالمُلک وَالدّین توأمان

در کلنجارِ خرَد با انقلاب / عقل رفت اندر سحاب احتجاب

اشتها و شهوت طغیانگری / خلق را افکند در ویرانگری

فقه چون بنشست اندر داوری / علم عاجز گشت از نوآوری

دین بیشین چون سَبق برد از کمین / دیو نادانی برون جست از کمین

علم انسانی سراپا خوار شد / یاوه‌گویان را دغل بازار شد

سایه‌گستر شد شریعت در وطن / قبض و بسط افتاد در علم و سُنن

فقه پویا، فقه ساکن، فقه ناب / جملگی اندر مسائل بی‌جواب

علم هم مشروع و نامشروع شد / معرفت چون معصیت ممنوع شد

نرم نرم آمد فقیه خوش‌خرام / تا بگوید از حلال و از حرام

دینِ اکثر چون برآمد بر افق / دینِ کمتر سر کشید اندر تُتُق

پایه‌های شرع عقلانی شکست / عقل شرعی شاد بر مسند نشست

چون عَلَم‌های فقیهان شد پدید / بر علَم دین عجایز بردمید

حرمت استاد و دانشگاه رفت / علم انسانی نگون در چاه رفت

منبر و محرابِ ختمِ انبیا / گشت جولانگاه مشتی بی‌حیا

سفلگان، بوزینگان، نامردمان / جمله در شیپور نادانی دمان

از سَفَه آکنده انبان‌هایشان / وز قساوت تیز دندان‌هایشان

«مصحفی بر کف چو زین‌العابدین / خنجری پُر قهر اندر آستین»

از منافق کاروان در کاروان / در قفای صنف روحانی روان

این یکی استاد دانشگاه شد / وان یکی حمّال مال و جاه شد

این گریبان خلایق کرد چاک / تا ز سفّاکی برآمد بر سماک

آن ز مدّاحی زر و افسر گرفت / وان یکی انگشتر از رهبر گرفت

خیل ناشایستگان و ناکسان / پنجه در مردار همچون کرکسان

انقلابی آن چنان پر بار و برگ / این چنین افتاد در مرداب مرگ

در شبانی این چنین سرد و سیاه / آفتابی کو که مَه پاشَد به راه؟

آه ازین ادبار دولت‌سوز، آه! / «بار دیگر ما غلط کردیم راه»

روزگار ما چو نکبت‌بار شد / هر چه گُل کِشتیم، آخر خار شد

علم ما و فقه ما، تفسیر ما / دستگیر ما نه، بل زنجیر ما

کاروان در خواب و رهزن در عقیب / رومیان بر صدر و عیسا بر صلیب

نارسان بودیم و نارس‌تر شدیم / نهضتی کردیم و واپس‌تر شدیم

نهضتی مشروعه و مشروطه‌سوز / با «عدالت‌خانه» پا در گل هنوز

چیست واپس رفتن ما ناقصان؟ / اوفتادن در کمند ناکسان

«هیچ‌کس»ها باز سر برداشتند / مردمان را بردگان انگاشتند

مافیایی در هوای سروری / فربه از پنداره اسکندری

دهخدا گشتند و کس در ده نماند / نیش ماند و نوش و نوشنده نماند

لاف لاشرقی و لاغربی زدیم / «جاهِدوا» با کافر حربی زدیم

وهم استغنا و لاف برتری / سرنگون‌مان برد در «خودباوری»!

از عدالت شد سیاست‌مان تهی / یافت از جهل مقدّس فربهی

حیلت‌آموزان شرع مصطفا / بی‌مروّت، بی‌مدارا، بی‌وفا

پیه غفلت چون به سِبلَت راندیم / دعوی دنیا و دولت راندیم

چپ‌روی را مدّتی خوش داشتیم / بعد از آن چپ را بر آتش داشتیم

لیبرالی اندک‌اندک جان گرفت / اقتصاد ما بر آن سامان گرفت

حق‌مداری را به ناحق باختیم / جسم بگرفتیم و جان انداختیم

در پی اندیشه امّت شدیم / در جدال مذهب و ملّت شدیم

مجلس شورای ملّی رفت و خُفت / مجلس شورای اسلامی شکُفت

این یکی تکلیف‌گر، آن حق‌مدار / آه ازین منظومه ناسازگار

اقتصاد لیبرالی در کمال / در سیاست، چون قضا، نالیبرال

روزگاری این چنین بر ما گذشت / آنچه پیدا بود و ناپیدا گذشت

در قمار حقّ و تکلیف ای عجب / خاسر آمد حق به حکم «مَن غَلب»!

فقه بر مسند به تمکین برنشست / دست و پای عدل و قانون را شکست

امّت مرحومه را افراشتیم / کافران را ناخودان انگاشتیم

شهروندی را مقیّد ساختیم / ذمّیان را محترم نشناختیم

در حدود و در قصاص و در دیات / خوارتر از مسلمین و مسلمات

فرع‌های کهنه بی‌اجتهاد / با روایات سقیم‌الاستناد

در تصانیف قضا مسکن گرفت / شاکیان را شعله در خرمن گرفت

حکم‌های ارتداد و سنگسار / کرد مر آزادگان را شرمسار

با چنین فقه علیل لنگ و لوک / غرّه گشتند این فقیهان چون ملوک

از سر جهل و جنون برخاستند / شهر قم را کشور قم خواستند

واعظانِ یاوه‌گو‌ مان بس نبود / که بر ایشان خیل مدّاحان فزود

این تهی‌مغزان ناشسته دهان / نامهذّب، نامؤدّب، مستهان

کارشان اغواگری، اشک‌آوری / از هنر بی‌بهره َوز دانش بری

از تباکی خنده بر باکی زدند / تا به دل‌ها قفل غمناکی زدند

شادی از دل رفت و جان غمناک شد / هر که خندید از طرب، ضحّاک شد!

***

صد زبان می‌خواهم و سِحر بیان / تا بگویم قصّه زندانیان

چون یهودا متحّد شد با فقیه / لاجرم بر دار می‌افتد مسیح

از «ولایت» کی جنان آمد پدید؟ / در عوض جور و جهنّم برجهید

گر ندیدی نار و دوزخ‌بان او / گو ببین اشکنجه و زندان او

هر که در سجنش درآمد مرگ خواست / هر که از سِجنش برآمد برنخاست

ناقدان در زمره زندانیان / همنشین زانیان و جانیان

این ولایت نیست میراث از علی / بلکه میراث است از ماکیاولی

از علی ما درس عدل آموختیم / گفتمانِ ظلم را در دوختیم

ناقدان را بس گرامی داشت او / تیغ را بهر حرامی داشت او

هیچ ناقد را به زندان درفکند؟ / هیچ حق‌گو را کشید اندر کمند؟

بهر نقّادی صلای عام کرد / حجّت اسلام را اتمام کرد

با منافق پیشه‌اش اکرام بود / با خوارج صبر بی‌صمصام بود

بر تخت نشستن ولایت فقیه

بازنشر مطالب با ذکر منبع آزاد است. ۱۳۹۴-۱۴۰۰

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s